روشن است كه در اين زمينه تحقيقات و تاليفات بسياري توسط انديشمندان و پژوهشگران ايراني و خارجي صورت پذيرفته ، لذا در اين تحليل به اين مقدمه كوتاه بسنده مي كنم و نخست به توضيح اجمالي در باره واژه استوره مي پردازم: استوره واژه اي معرب است كه از واژه يوناني هيستوريا Historia به معني «جستجو و اگاهي و داستان » گرفته شده است و در زبان فرانسه Histoire «تاريخ و حكايت معني مي دهد». براي بيان مفهوم استوره در زبانهاي اروپائي از واژه ميتوس Mytos به معني «شرح ، قصه و خبر»استفاده شده است. به شناخت اين دانش در انگليسي Mythology گفته مي شود. شخصيتهاي استوره را موجوداتي مافوق طبيعي تشكيل مي دهند و همواره هاله اي از تقدس و احترام ، قهرمانان مثبت ان را فراگرفته است.
اساطير نماينده تداوم زندگي فرهنگي يك ملت و به نوعي تاريخ ان است ، در فهم عامه و در برخي فرهنگها استوره يعني انچه خيالي و غير واقعي است و جنبه اي افسانه اي محض دارد؛ اما استوره را بايد داستان و سرگذشت مينوي (اسماني ، روحاني ، مربوط به فراسوي جهان مادي ، غير ملموس و ان جهاني) دانست كه اغلب اصل ان معلوم نيست و شرح عمل ، عقيده و نهاد و يا پديده اي طبيعي است به صورت فراسوي كه دست كم بخشي از ان از سنتها و روايتها گرفته مي شود و با ائينها و عقايد ديني پيوندي ناگسستني دارد. در استوره وقايع از دوران اوليه نقل مي شود ، به عبارت ديگر سخن از اين است كه چگونه هرچيزي پديد مي ايد و به هستي خود ادامه مي دهد. دانشهاي اساتير مي تواند بسياري از نهادهاي ابتدائي ادوار كهن تمدن بشري و ارتباط اقوام با يكديگر را مشخص سازد و به بخش مبهم باستان شناسي روشني بخشد. در جوامع ابتدائي بوميان كه هنوز بن مايه هاي اساطيري در انها زنده است ، استوره شناسي نه تنها براي روشن كردن مرحله اي از تاريخ انديشه انساني بلكه براي فهم و درك بهتر رفتار و اداب ان جوامع نيز مفيد است.
اينك به اجمال ريشه واژه كشور كهن مان ايران را بيان مي دارم: خاستگاه ايرانيان بنابر اوستا كه كهن ترين نوشته بازمانده ايراني به شمار مي رود ، ائيريانم وئجو Airyanom vaejo امده كه در زبان پهلوي تغيير يافته و ايرانويج Iranvij شده است ومعناي ان خاستگاه ايرانيان است. در زمان ساسانيان سرزمين ايران به نام ايرانشهر Iranshahr به معني ايراني بوده است و واژه آريا نيز به معاي:«نجيب ، دوست و باوفا»است.
برخي از پژوهندگان پيدايش ارياها در ايران را در هزاره سوم و يا چهارم پيش از ميلاد دانسته اند اما نوشته هاي باستاني حكايت مي دارد كه زمان كيومرث نزديك به 9490 سال پيش از مسيح بوده كه تا اين زمان نزديك به صد سده مي شود زيرا بنا به نوشته هاي شاهنامه فردوسي و نوشته هاي پهلوي از زمان كيومرث نخستين پادشاه خاندان پيشداديان تا پايان پادشاهي گشتاسب كه هم زمان زرتشت بوده است ، 2990 سال است و بنابر نوشته دانشمندان ديرين يونان ، زمان زرتشت نزديك به 6500 سال پيش از مسيح است كه روي هم 9490 سال مي شود چون زرتشت در سال سي ام پادشاهي گشتاسب ادعاي پيامبري كرد. ولتر فرانسوي درباره كارنامه ايران باستان زرتشت را به بزرگي ستوده و زمان پيدايش او را به 6000 سال پيش از كورش كبير نسبت داده است. اما بايد اذعان داشت كه دورترين زماني را كه براي زرتشت پيامبر فائل شده اند ، سده هيجدهم پيش از ميلاد است و نزديكترين ان سده ششم پيش از ميلاد. پژوهندگان ، تاريخ سنتي زرتشت را به سبب زندگي افسانه اي به عنوتان تاريخ حقيقي نمي پذيرند امروزه بيشتر پژوهندگان بر انند كه دستيابي به زمان دقيق ظهور زرتشت از طريق محاسبه تقويمي در حال حاضر ناممكن مي باشد روش ديگر توسل به شواهد. روش ديگر توسل به شواهد زباني و تاريخي است؛ بارتولمه Bartholomac زمان زرتشت را حدود 900 قبل از ميلاد و ماير Mayer و زندونگ Wesendonk و شدر Scheder زمان او را اواخر هزاره دوم و اوايل هزاره اول پيش از ميلاد مي دانست ، بارو Burrow بر اساس مطالعه يشتهاي قديمي و به ويژه فروردين يشت استدلال مي كند كه اطلاعاتي كه در يشتها امده همه متعلق به شرق ايران است و هيچ گونه اثري از غرب ايران و بين النهرين در انها نيست. بنابر اين اين اثار همه متقدم تر(پيشتر) از مهاجرت هاي ايراني از شرق به غرب مي باشد و چون نامهاي قبايل ايراني مانند ماد و پارس در اسناد اشوري قديمي تر از نيمه دوم سده نهم ميلادي نيست(نويسنده وبلاگ: البته سده نهم قبل از ميلاد مورد نظر نويسنده اين مقاله بوده است و مطمانا مجله در اينجا اشتباهي اين تاريخ را به چاپ رسانده است) بنابر اين مهاجرت انها نمي تواند متاخرتر(قديمي تر) از سده نهم پيش از ميلاد باشد. در فرودين يشت اغلب از چهار نسل پي در پي خوانواده هاي پيرو زرتشت سخن رفته است. بنابر اين بايد زمان زرتشت را دست كم 150 سال متقدم تر از اين تاريخ دانست.بارو حدود 1100 سال پيش از ميلاد را متاخرترين تاريخبراي زمان زرتشت پيشنهاد مي كند. نيولي Gnoli از دانشمندان مشهور معتقد است كه زرتشت در ناحيه اي در ميان هامون هيرمند و هندوكش بوده است. به نظر وي شمالي ترين ناحيه اي كه حيطه فعاليت زرتشت بوده است بلخ و هرات و جنوبي ترين ناحيه زرنگ و رُخج است.بخش عمده اي از سيستان در اين ناحيه قرار مي گرفت. تكيه نويسنده در اثبات نظريه خويش ، توجه به فهرست نام هاي جغرافيائي در اوستا و توصيف نويسندگان يوناني از نواحي شرقي ايران و نيز توجه به اهميت سيستان در سنتهاي زرتشتي است.
در مجموع در باره زادگاه زرتشت ، پيابر بزرگ ايراني ، پيامبر بزرگ ايراني پژوهشگران نظرات يكساني ندارند. اما بيشتر پژوهشگران بر اين عقيده ان كه وي در مشرق ايران زيسته و تعليم داده است گرچه برخي وي را از اذربايجان و برخي از ري مي دانند و مانند زمان ظهور وي در باره مكان ظهورش نيز اختلاف وجود دارد. اما همانطور كه گفته شد احتمال مكان ظهورش در شرق بيشتر است و در روايتي كه صحنه تلاشها و كوشش وي در شرق ذكر شده است مي توان گفت كه وي در هرات به كار و كوشش سرگرم بود ودر ضمن با مرو و بلخ و سيستان پيوندها داشت ، شواهد زباني هم زرتشت پيامبر را در شرق جاي مي دهد. از نظر تاريخي مي توان انتظار داشت كه اوستا كه در ان مشخصات اساتيري و حماسه هاي تاريخي با شرح پهلواني ايرانيان در مشرق ان سرزمين دراميخته است بايد به زباني سروده شده باشد كه با زباني كه در سرزمين اصلي اريائيها در ان سخن مي گفتند نزديك باشد. البته اين مساله نياز به پژوهشهاي كاملتري دارد تا اينكه در اينده دست اوردهاي بهتري يافت شود.
مجموعه متون زرتشتيان امروز ، اوستا خوانده مي شود اين واژه در زبان پارسي پس از تازيان با اشكار و صور گوناگون مورد استفاده قرار گرفته است مانند:وستا ، ايستا ، است ، استا ، آبستا ، اويستا ، افستا و گونه هاي ديگر. در مورد معني اين كلمه پژوهشگران توافق كلي ندارند و برخي ان را به معني پناه دانسته و عده اي به مفهوم «معرفت و دانش» پنداشته اند و ديگران عقايدي به گونه هاي ديگر ابراز كرده اند اما امروزه انچه مورد توافق است ان است كه كلمه اوستا به معناي: «اساس ، بنيان و متن اصلي» است. زبان اوستائي ، يعني زباني كه متن اوستا با ان نوشته شده است زباني است كهن كه با سانسكريت شباهت بسياري داشته و از يك اصل و بنيان بوده اند و در باره اين كه اصل زبان اوستائي در زمان زرتشت در كجا معمول و رايج بوده است راي اكثر مورخان بر ان است كه چون موطن اصلي زرتشت شمال شرقي ايران مي باشد زبان اوستائي نيز رايج در همان ديار بوده است.
اينك مي پردازيم به ايالت سيستان كه يكي از ايالتهاي بسيار كهن كشور ما ايران است. اين ساتراپي پهناور از قديم الايام مهد دلاوريها و قهرمانيهاي ايران زمين بوده است. ناحيه اي كه پهلوانان اساطيري همچون رستم و سهراب از ان سربرافراشته اند و دياري كه نامهاي ديگرش: زاول ، زرنگ و نيمروز است. كلمه سيستان تحريف فعلي لفظ ساكستان است كه به ساگستان مبدل كرده اند زيرا جاي گزيني «ك» و «گ» معمول است ، مورخين عرب اين كلمه را سجستان مي نوشته اند زيرا در زبان عربي حرف «ج» جانشين حرف «گ» مي شود يل بالعكس، علاوه بر انچه در باره نام سيستان گفته شد دو نام ديگر را بايد اشاره كرد كه نام كهن تري دارند يكي نيمروز و ديگري زَري كه اين يكي نام كهن تري از نيمروز دارد. به نظر مي رسد مورخين عرب اين لفظ را به زرنج تبديل كرده باشند. صورت ديگر زري همان زَره است كه امروزه نيز كاربرد دارد ولي كم تر استعمال مي شود.باستاني بودن واژه زري با كشف سنگ نوشته معروف داريوش اول معلوم گرديد كه در ان سيستان را زَرَنكا مي گفته اند. واژه زَرا يا زَند و يا دريا(فارسي قديم را بر درياچه هامون نهادند)، كه لفظ مشهور دريا جايگزين همين واژه باستاني است. در اوستا واژه سيستان به نام كانسو يا كانسويه امده است. اين نام در بندهشن به كيانش يا كيانسيه تبديل و درياچه به دريا معرفي گشته است. درياچه هامون از لحاظ سنتهاي زرتشتيان(ايرانيان) داراي اهميت بسياري است و پيرامونش سرزمين رستم پهلوان است . اين سرزمين هم از لحاظ جغرافيائي و هم از لحاظ تاريخي با آراخوزي«آراچوزيا» و بخش علياي هلمند پيوندي بيشتر از استان فارس با بخشهاي غربي دارد. تاخت و تاز اقوام سكائي در قرون دوم و اول پيش از ميلاد بي شك مردم انجا را دگرگون ساخت و دولت جديدي به نام كوشان در انجا استقرار يافت با اين حال باز هم انجا را سيستان ناميدند.مدتهاست كه اين انديشه پديد امده است كه سيستان و سكاها پاره بزرگي از حماسه هاي ملي ايران و به ويژه داستانهاي شاهنامه را فراهم كرده اند زيرا كه پيدا شدن پاره نوشته هائي از داستان رستم به زبان سُغدي در تركستان چين موجب اين گمان مي شود كه ريشه بسياري از انچه از روزگار كهن در باره رستم مانده و در شاهنامه امده شايد سكائي باشد(البته اين فقط يك احتمال و گمان است)، همچنين يكي دانستن سكاها با كوشانها يا «تورانيان حماسه ملي ايران» نيز جالب است، زيرا در شرق سيستان، توراني بوده است و شايد همواره پيكاري ديني ميان اين دو مردم درگير، بوده است و «پارتيان مدافع دين زرتشت بوده اند» با اين همه اين پرسشها را نمي توان با بررسي در نامها و ريشه هاي واژه و ساختمان ان پاسخ گفت و بايد اثار باستاني و كتيبه هاي ديگري به دست ايد تا بتوان در اين باره حكمي قطعي داد.
كلمان هورا خاندان رستم را چنين معرفي مي كند: در پادشاهي منوچهر خاندان بزرگ تيولداري كه رستم از انان به وجود امد پديدار مي گردد، قلمرو اجدادي خاندان مزبور سكستانه يا سيتان امروزي بود و افراد اين خاندن«مدافع ذاتي ايران زمين بودند» اين رستم مانند هركول يا گارگانتوآ پادشاهي ديوپيكر كه ظرفيتي شگرف در خوردن و نوشيدن داشت، پهلواني با نيروي شگفت اور بود، هنوز جواني نورسته بود كه با پيلي ژيان نبرد كرد و از پاي درش اور. نام وي صورت بالنسبه اي از رستهم Rostahm و رتستهم Rotastahm است كه صفت تَخم Takhma به معني زورمند را به اساني مي توان در ان تشخيص داد. انگاه رستم موسس دودمان تازه اي كه كيانيان خوانده مي شدند بر تخت پادشاهي نشاند. اين دودمان از ان رو كيانيان خوانده مي شدند كه در جلوي نام خود كلمه كي به معني پادشاه، شاهنشاه، بزرگ، سرور داشتند مانند: كي قباد و يا كي كاووس.همچنين كي به معناي پاك و خالص هم مي دهد و به نوعي مي توان گفت اين كلمه تاييدي براي پادشاهان كياني بوده است.
زماني كه نام سيستان به گوش هر ايراني مي رسد بي اختيار دليري و ازادگي در ذهنش تداعي مي يابد و داستانهاي مربوط به خاندان گرشاسب و ديگر اساتير پايدار ملي روح و افكارش را در تلاطم رويدادگري تاريخي قرار مي دهد و پلي مي سازد بين گذشته و زمان روي كار امدن يعقوب فرزند سيستان، و ما شاهديم كه يعقوب و تبارش چه سان در جهت استقلال و غلبه بر متجاوزين بيگانه به پا مي خيزند. در زمينه پاك نهادي و نيك سيرتي پهلوانان اساتيري ايران زمين و همچنين پيغمبري و ظلم ستيزي زرتشت پيامبر، فردوسي شاعر بزرگ حماسه سراي ما نكات ارزشمندي را در شاهنامه بيان داشته است:
چون يك چندگاهي برامد برين__________درختي پديد امد اندر زمين
از ايوان گشتاسب تا پيش كاخ______ درختي كشن بيخ و بسيار شاخ
همه برگ او پند و بارش خرد_________كسي كز خرد برخورد كي مُرد
خجسته پي نام او زردهشت___________كه اهرمن بدكُنش را بكشت
به شاه جهان گفت پيغمبرم____________ترا سوي يزدان همي رهبرم
يكي مجمر اتش بياورد بساز_____________بگفت از بهشت اوريدم فراز
پديد امد ان فره ايزدي__________________برفت از دل بد سِگالان بدي
ره بت پرستي برافكنده شد____________به يزدان پرستي پراكنده شد
پر از نور ايزد ببد دخمه ها______________وز الودگي پاك شد تَخمه ها
و در ابياتي ديگر فردوسي حماسه سراي بزرگ ما نكات اموزنده اخلاقي را كه زال(پدر رستم)خطاب به فرزندش مي گويد در شاهنامه چنين نگاشته است:
چنين گفت مرا زال كي پسر___________نگر تا نباشي جز از دادگر
همه ساله شسته دو دست از بدي_____همه روزه جسته ره ايزدي
بدين پند من باش مگذر از اين________بجز بر ره راست مسپر زمين
در روايتي استوره اي، سيستان را گرشاسب، جهان پهلوانان ايراني، اشرت پسر سام، پسر تور، پسر سپانياسپ(شيدسپ) پسر دور شاسب پسر توگ(تور) پسر فريدون بنا نهاده است. وي در اوستا به صفت نرمنش Naira-manaw كه بعدها به صورت نريمان درامده است توصيف شده و ان را در فارسي سام گرشاسب نريمان يا سان نريمان گويند. درتاريخ و استوره سيستان گرشاسب ماموري از جانب خداوند در جهت ايجاد اصلاح و اباداني در ناحيت سيستان قلمداد شده است.
روايت جالب ديگري كه روايت استوره اي به چگونگي نام گذاري اين ولايت دارد و در عين حال ريشه در مردانگي و پاك نهادي و صفات پسنديده فرمانروايان حماسي ان سرزمين دارد؛ بدين طريق كه ضحاك به شيوه نادرستي درخواست رفاه و خوش گذراني را از جهان پهلوان سيستاني، گرشاسب كه ميهمان وي بود مي نمايد ولي گرشاسب با اشاره به مرد صفتي مردان اين سرزمين به شدت وي را منع مي كند، كه اين اقدام سبب شرمساري بسيار ضحاك مي گردد، اصل روايت چنين است: «اما سيستان از بهرِ ان گويند كه ضحاك اين جا مهمان بود به نزديك گرشاسب و عادت اول ان بود كه با يَله نشستي و با زنان شراب خوردي و بدان روزگار سراي زنان را شبستان گفتندي. چون ضحاك مست گشت او را ياد امد عادت خويش، گفت شبستان خواهم تا انجا خوش تر خورم، گرشاسب عادت او را دانسته بود گفت: اينجا «سيوستان» است نه شبستان، و «سيو، مردِ مرد» گفتندي بدان روزگار-و سيستان از ان گويند كه هميشه از ان مردان مرد باشد، و مرديِ مرد بايد تا انجا بگذرد. چون اين سخن گفته شد ضحاك شرمناك شد، گفت: اي پهلوان راست مي گوئي ما به سيوستانيم ونه شبستان و از ان پس انجا را سيستان گفتند.
كوه خواجه نام يك قلعه و شهر در بلنداي تپه اي واقع بر قطعه سنگ عظيم از نوع بازالت در ميان ابهاي درياچه هامون سيستان است. ويرانه هاي مورد نظر بر شيب جنوبي تپه قرار دارد و بلندترين قسمت ان را اشغال كرده است. اين قلعه محل سكونت فرمانروايان محلي بوده و شواهد نشان مي دهد كه بنا دو بار مورد استفاده قرار گرفته بود-ارنست هرتسفلد بر اساس اشكال معماري ان را متعلق به سده يكم ميلادي و دوران دوم از سده سوم ميلادي مي داند، در اين مكان كهن ترين بقاياي اتشكده اي بسيار مهم از دوره پارتي به جا مانده است و مكان مقدسي براي زرتشتيان بومي بوده است.
حال مي پردازيم به عياران سيستان، بي گمان سيستان ياديار نيمروز در طول تاريخ پرفراز و نشيب خود مورد تهاجم و دست اندازيهاي حكام غالب بيگانه بوده است و به همين علت سختي ها و رنجهاي فراواني را به صورت مدام يا منقطع بالاجبار بر خود پذيرفته و در درون هضم ساخته است. سيستان كه از همان اوايل تاريخ اساطيري ايران سرزمين نام اوران و پهلوانان افسانه اي ايران زمين بوده است. در راستاي اين همه ظلم و تجاوزاتي كه در اعصار گوناگون بر ان واقع شده بود با ظهور پرهيبت و پرهياهوي صفاريان، با نمودي از بهترين و كاملترين رهبر اين خاندان يعني«يعقوب ليث صفاري» تحولي شگرف و بي مانندي را به خود ديد كه اين دگرگوني در زمان تجاوزات خلفاي عباسي به شدت ان سلسله را با ان همه سابقه ديرينه تجاوز، مكر و فريب و ناميموني در ايران در معرض تهديد، تكفير و انزواي كامل قرار داد به سخن ديگر: ((يعقوب ليث صفاري اولين شكاف عميق را در امپراطوري عباسي به وجود اورده بود)). صفاريان را مي توان تجسم فرهنگ عيّاري در فرهنگ ايران دانست زيرا ريشه اصلي شكل گيري حكومت انان به عياري و عيار پيشگي به نحوي مستحكم متصل بوده است. اينان در طول عمر كوته مدت خود به ويژه در زمان يعقوب، بناي فرهنگ اصيل باستاني ايران را جان دوباره بخشيدند. به واقع و بدون هيچ بزرگنمائي مي توان اظهار داشت كه يعقوب ليث كاري كارستان در مملكت تحت اشغال عباسيان در ان عصر يعني ايران عزيز انجام داده و اسوه اي بوده است از براي ديگر وطن دوستان و استقلال طلبان ايراني و مسلمان پس از خود كه به مانند او به طور عميق ديافته بود كه: مرگ با عزت، بسيار باارزشمند تر است از تحت سلطه بودن و تحمل يوغ اشغالگران حاكم بر اين سرزمين كهن باستاني. بي ترديد اين همه تلاش مثمر ثمر و جانفشاني، در راستاي خلوص و يكرنگي و همگرائي عياران يا اهل فتوت يا فِتيان شكل عملي به خود گرفت و اگر هم ياري عياران و جوانمردان در بين نبود بعيد به نظر مي رسد كه صفاريان عصر يعقوب انچنان در راه رسيدن به اهداف والا و ازاد منشانه خود به موفقيت و پيروزي هرچند به موفقيت و پيروزي هرچند براي مدتي اندك نائل ايند.
عياران نامي اشنا در بين ايرانيان و تاريخ و فرهنگ انها است، كه در اعصار گذشته به منصه ظهور رسيدند، و كارها و فرهنگ مشخصي را كه با ديگر گروهها و فرقه ها در موارد زيادي متمايز بود از خود بروز دادند و اين يكي از عوامل شهرت يافتن انان بود. حقيقت ان است كه عياران در بسياري موارد توانستند در بين توده ها و در دل مردم ولايات جاي باز كنند. لفظ عيار از لحاظ معنوي از قبيل: حيله باز، تردست، چالاك، فِتي و جوانمرد را داراست. اين مسلك در قرون اوليه هجري به ظهور رسيد وتاثيرات شگرفي را در سنگ اندازي و مشكل افريني براي حكومت عباسي ظاهر ساخت و از عوامل بروزر سلسله ملي، موفق و پرتلاش ولي مستعجل صفاريان بودند كه با لياقت و درايت يعقوب ليث تاسيس شد. عياري يكي از طرق تربيت قديم بوده و از اواخر قرن دوم هجري وجود داشته و عياران اصول و روشهاي مخصوص در زندگاني داشته اند كه به تدريج با تصوف اميخته به صورت فتوّت درامده است.
قيمت عيار را هم فام كرد با ديگري______بلعمي عياروار از رودكي بفكند نام
مواد اصلي مرامنامه و شيوه عياران كه ريشه در تاريخ كهن ما دارد بدين قرار بود: اصل جوانمردي سه چيز است: 1-انچه بگوئي،بكني 2-انكه راستي در گفتار و كردار نگاه دار 3-انكه بردباري را كاربندي، جوانمردترين از همه مردمان ان بود كه: دلير و مردانه بود و بردبار به هر كاري؛ و خوش قول و پاك عورت و پاك دل و زيان كسي به سود خود نخواهد؛ اما زيان خود را بهر سود دوستان روا دارد و زبون گير نباشد (يعني ضعيف ازاري نكند) و بيچارگان را ياري كند و بر اسيران دست دراز نكند و همچنان كه راست گويد، راست بشنود و بد را از ستمديدگان دفع كند و انصاف از خود بدهد و بر سفره اي كه نان و نمك خورده باشد بد نكند و به شب روي دست داشته باشد و بسيار چاره باشد و ديده ناديده كه عيب كسان نگويد. به ديگر سخن عياران، طبيعت مردمي دارندو بيشتر از ميان محرومترين قشر هاي اجتماعي برمي خيزند، تلاشهايشان خودجوش است و از شوائب تحريكات خارجي مبرا است، رشد و پايگيري انان در دوره هالي بحراني اجتماعات است و به صورت عكس العملي در برابر نابسامانيها و اشفتگيهاي سياسي، اجتماعي جلوه مي كند، بر زمينه هاي اخلاقي تكيه دارند و مبارزات انها به طور عمده بر مدار دفع بيداد و رفع بيدادگري است، هسته هاي مقاومت بر حول وجود يك قهرمان و مبارز و نترس شكل مي گيرد و اهداف محلي و منطقه اي را دنبال مي كنند؛ بدين طريق شورائي دارند و مصلحت انديشيها در ان صورت مي پذيرد، رسم و راهها منطبق بر ائين فتوت و جوانمردي است كه از ديرباز در جامعه ايران وجود داشته و ممدوح طبقات فقير و تهي دست بوده است. به همين سبب كوششهاي جوانمردان بر ان متوجه است تا اسوه حسنه برجسته اي از ميان رهبران مذهبي و ملي داشته باشند.
يعقوب ليث نيز كه در عنفوان جواني عياري را پيشه خود ساخته بود بر اين اصول ياد شده عياران بسيار پايبند و مقيد بود، از سخنان اوست:"من رويگر بچه ام، و به قوت دولت و زور بازو كار خود بدين درجه رسانيده ام.و داعيه چنان دارم كه تا خليفه را مقهور نگردانم از پاي ننشينم". و نيز از سخنان اوست كه:"من اين پادشاهي و گنج و خواسته از سر مردي و شيرمردي به دست اورده ام، نه از ميراث يافته ام".[نويسنده وبلاگ:معناي اين سخنان يعقوب ليث اين است كه من با وجود انكه بچه يك مسگر مي باشم و از توانائي مالي برخوردار نيستم اما با تلاش و كوششي كه از خود بروز داده ام امروزه به اين درجه از جوانمردي رسيده كه مي توانم به خلق خدا و ملت ايران خدمت نمايم و به اميد خدا تا به زانو دراوردن خليفه عباسي كه مظهر ظلم و ستم بر ايرانيان و ديگران مي باشد اين كار را ادامه مي دهم و من تمام اين صفات خوب را با تلاش و كوشش خود بدست اورده ام و اينها چيزي نيست كه به ادمي به ارث برسد و هركس كه بخواهد مي تواند به اين چنين درجه اي برسد كه البته نبايد اين سخنان را با تعريف از خود كردن اشتباه گرفت كه اين صفت هرگز برازنده چنين شيرمردي نيست و مطمانا اين سخنان را در جواب كساني مي گويد كه او را مورد تعريف و تمجيد قرار مي دادند و يعقوب نيز با اين سخنان به انها قوت قلب و روحيه مي داده است كه شما نيز مي توانيد مانند من بشويد همچنان كه من با تلاش خود توانسته ام راه بسياري از بزرگان ايران زمين را در جوانمردي و نگاهباني از ايران زمين ادامه بدهم.] سخن ملي، ميهني، ديني و حماسي يعقوب كه بر ان ايمان قلبي و ارادتي داشت و به نحوي روشن حكايت از آزادمردي و مخالفت شديد وي با خلفاي متجاوز عباسي بر خاك ايران زمين داشت چنين بود:"ما به اعتقاد نيكو برخواستيم كه سيستان را فراكس ندهيم و اگر خداي تعالي نصرت كند به ولايت سيستان اندر افزائيم، انچه توانيم." [نويسنده وبلاگ: منظور اين است كه با ياري خداوند نگاهدار هميشگي ايران زمين ديگر نه تنها با نيروي مردم ايران قطعه اي از خاك ايران را به دشمنان ندهيم كه نواحي جداشده از ان نيز از دست اشغالگران عباسي و ديگران در خواهيم اورد]. يعقوب در مبارزات خود عليه بيگانگان بعضي ولايات مهم و ارزشمند ايران زمين را زير يوغ استعمار و استثمار دولت عباسي رهانيده قلمرو حكومتي وي در نواحي گسترده افغانستان و كرمان و فارس و سيستان بود. يعقوب خوارج را كه ساليان متمادي به صورت گروههاي متشكل و يا متفرق بر بسياري از مناطق ايران زمين علي الخصوص سيستان و خراسان دست اندازيهاي فراوان نموده بودند به جاي خود نشانيد و انها را مجبور به اطاعت صرف از حكومت صفاري نموده، به خود وابسته و تحت امر گردانيد و جالب اينجا بود كه وي خوارج را در عين به انقياد دراوردن(تحت فرمانروائي در اوردن)، بسيار ضعيف و ناكارا نمود و نگذاشت كه اهداف شوم و واپسگرايانه انان به خود جامه عمل پوشد.همچني بايد تاكيد نمود كه وي به زبان و ادب پارسي علاقه فراوان داشت و به تثبيت و پاسداشت ان همت گماشت به نحوي زمينه رشد ادبيات پارسي در دوران خود را فراهم نمود و ميراث پرافتخاري از خود به جاي گذاشت كه در اعصار بعد مانند عصر سامانيان تلاش مجدانه وي به نحوي بالفعل و به طور كامل پديدار گشت و اثرات بسيار مثبتي را در مورد ادب و فرهنگ پارسي از خود به جاي گذاشت.
در پايان اين پژوهش كوتاه بر خود لازم مي بينم كه به گوشه اي از فرهنگ و اعتقادات زرتشتيان در سيستان بپردازم: به موجب روايات باستاني، نطفه زرتشت در درياچه «كَسَوه يا هامون» نگاهداري مي شود و هر ساله پس از سپري شدن هزاره دختران به دين(ديندار تر) به نوروز و مهرگان در اب درياچه شستشو مي كنند بدين اميد كه نطفه بدانان درايد و سه موعود زرتشتي از انان زاده شود.(براي اگاهي بيشتر رجوع كنيد به فرهنگ نام هاي اوستا، جلد دوم، صفحه هفتصدو شصت و نه به بعد). شايان ذكر است كه چنين مراسمي هنوز در نوروز ميان مردم سيستان ساكن كنار درياچه هامون رايج است؛هنگام نوروز دوشيزگان زيباروي سيستاني به ياد يك سنت ديرينه جامه هاي سپيد بر تن كرده و براي شستن بدن خود و آبتني در كنار درياچه هامون مي ايند و همين كه تاريكي شب پرده بگسترد اين دوشيزگان طي تشريفاتي عريان و برهنه در سواحل هامون به شنا مي پردازند و ترانه هاي ويژه اي مي خوانند. در اين مراسم حضور جوانان و مردان ممنوع است و عده اي از زنان در امر حفظ و صيانت رسوم مباشرت دارند و مراسم آبتني تا نيمه شب ادامه مي يابد.انگاه نيمه شب از اب بيرون امده و به روي شن ساحل استراحت مي كنند و اجيل ويژه(لُرك Lork) مي خورند و خود را اماده براي پذيرائي موعود زرتشت يعني «سوشيانت» مي نمايند زيرا اين عقيده از دير زماني در ميان مردم مشرق ايران به ويژه اهالي سيستان وجود داشته و دارد كه نطفه زرتشت در رود هيرمند است و باور دارند كه دوشيزه اي از ان به موعود زرتشت باردار خواهد شد كه بيداد و ستم و نادرستي و دروغ جايگزينِ، داد و درستي و راستي شده باشد [نويسنده وبلاگ: يعني زماني اين نطفه به ثمر مي نشيند و بچه به دنيا مي ايد كه بيدادگري و ستمپيشگي جايگزين عدل و راستي و درستي شود و منظور از موعود زرتشت نيز به گمان من، فرزند وعده داده شده اي مي باشد كه زرتشت وعده ان را داده است تا بيايد و عدل و داد را جايگزين ستمگري و ستم كند] و همچنين اين عقيده رواج دارد كه نطفه هنگام نوروز منتقل خواهد شد و به همين جهت است كه دوشيزگان سيستاني مقارن با تحويل سال نو واغاز نوروز، طي تشريفاتي همراه با خواندن سرودها و ترانه هائي به داخل اب مي روند كه بدان نيك بختي نايل شوند. بر اساس چنين باور باستاني، دختران سيستاني هنگام نوروز از ميان خود زيباترين را برگزيده و او را «هوشيدر» نامند و هنگام حركت به سوي درياچه هامون به تن ان دختر جامه اي سفيد و گرانبها كرده و گيسوانش را با شاخه هاي سبز«مو» اراسته و در دستهايش شاخه هاي اسپند مي نهند با خوشحالي و ترانه خواني با او تا درياچه هامون مي روند و چون به كنار درياچه رسيدند ابتدا مطابق با يك سنت باستاني به هم اب مي پاشند و اواز مي خوانند. هنگام بازگشت، دوشيزه اي را كه هوشيدر ناميده اند بر شتري اراسته نشانده و با تشريفاتي تا داخل شهر همراهي مي كنند، در شهر همگان منتظر ورود گروه دوشيزگان مي باشند و به دست شاخه هاي سبز مو و اسپند دارند و به محض ورود، دوشيزه را از شتر پائين اورده و لباس او را تكه تكه كرده و جهت شگون و مباركي هركس تكه اي از ان را برمي دارد و سراسر پيكر دوشيزه را با بوسه و گل مي پوشانند. تشريفات و جشن تا شب هنگام ادامه مي يابد و منتظرند كه ان دوشيزه در طول سال به موعود مقدس باردار شود و هرگاه نشد در سال بعدي با شكلي كه صدها سال است مراسم فوق اجرا مي شود.(به نقل از: گاه شماري و جشنهاي ايران باستان، نوشته و پژوهش هاشم رضي، صفحه سيصدو سي يك)
بيان مراسم ياد شده گواه ديگري بر اهميت سرزمين پهناور سيستان در نزد زرتشتيان(ايرانيان) محترم است و تاريخ اين ساتراپي را با ايران باستان به نحوي شايسته در زمينه هاي مختلف از جمله ديني و فرهنگي پيوند مي دهد، البته بايد بگويم كه در باره اين موضوع مطمانا بيشتر از اينها بايد بحث بشود و تمام مطالب در اين زمينه را نمي توان در اين مقاله كوتاه جاي داد و در اينجا مطالبي هرچند گزينش شده را براي شما اوردم تا بر دانش ايران دوستان گرامي افزوده شود.
فرشيد ابراهيم پور
يعقوب ليث
يــعـقــوب٫ پــورلــيــث٫ ابــر مــرد سـيـســتـــان
زيبــــــاتـــريـن حـــماســه دوران بـــيــافـــريد
آزاد مـــــــــرد رويــــــگـــر مـلـك نـيـــــــمـــــروز
در جســم سـرد مـهـد كــيان٫ جــــان بيافريد
ايــــران پــس از شـكست نهــــاونـد سـال هــا
افســـرده بـود و غمزده٫ نيـرو بـه تـن نداشت
ايـــن مــلــك آريــــايــي و ايــن خـــاك ايــــزدي
رزمـنـده اي دلاور و شـمـشير زن نــــداشــت
آن روزهــــــاي تـيــره و تــاريــك و غــم فــــزاي
مـام و وطـن بـه سـوگ عــزيزان نشسته بود
ايـــــــــران مـــــــــرد پـــــرور و مــهــــد دلاوران
در زيـــــر بـــار فـتــنه ايــــام خـسـته بــــــود
نــاگـــه در آن ســـيــاهــي و انــدوه بـيـكـــران
بــــرخـــاســـت پــــور رويـــگـري مـرد كـارزار
در پـيـش روي دشــمن بيـگــانـــــه ايســـــتاد
چـــون كـوه بـي تـزلـزل و سرسخت و اسـتوار
روزي خـــلـيــفــه داد پــيــامـــي بــه پــورليـث
كـاي شـيــر مـرد رزمي پر خشم و كينـه توز
گــر بــگــذري ز جــنــگ و دم از آشــتــي زني
بـخـشــم تـــو را حــكومــت مـكران و نيمروز
آيــنــــده ســاز كـشــــور ايــــــران جــواب داد
كـــامــروز فـر و بخـت مـرا يــار و بنـده است
فـــردا اگـــر شـكسـت خـورم از سپــاه تــــــو
غم نيست٫ زانكه نان و پيازي بسنده است
روزي اگـــر شــكســت دهــم لشــكر تـــو را
آنـــــروز٫ روز فـــــرّخ و پــيـــروز مـــــن بـــود
گــــوينــد٫ بـر خــليفــه بيــــايد اگـر شكست
يـعـقـوب لــيـث٫ فــاتــح و لـشكر شكن بود
جــز جــنـگ اي خـليفـه بغـداد٫ چـاره نيست
زيـرا بــه فـكر خصم٫ كس ايمــن نمـي شود
آمــــاده بـاش از پــي پــيـكـار ســرنــوشــت
يعــقـوب ليـــث بنــده دشــــمن نمــي شود
خواهم كه بند بنـدگيــت را به دست خويـش
از دســــــت و پــــاي مــتی آزاده وا كنـــــم
يــا مــي رهـانـم از كــف بيـگــانــه٫ مـلـك را
يـــا جـان خـويـــش در ره مــيهـــن فـــداكنـم
مــن مـرد كـــارزارم و باكـم ز مـــرگ نيسـت
مــردن بــراي حفـــظ وطـــن٫ زنـــدگـــي بـود
تسـليـم چـون تـويـي نشـوم تا كـه زنــده ام
زان رو كـه مـرگ٫ خـوشـتـر از آن بــندگي بود
نقـش آفــــريـن آن هـمه آزادگـي و عــشــق
در راه عــشق خويـش٫ سرانجام جان سپرد
افـــشــــانـــد بـــذر رادي و آزادي و امــيـــــد
آن كشـتــــه را زمــانـــه بـــه آزادگــان سپرد